تبليغاتX
کلبه برادری
چراغ موشک Fri 27 Nov 2009 10:41 PM

 

آفتاب از فراز اقیانوس آرام رفت

                                                رفت     

                                                            و رفت.

هنگامیکه افق را بوسید

پیشانی تو شد

که سالهاست مرا با لفافه ی شب پوشیده است.

 

تاریک می مانم.

بیاد شبهایی

که در سایه ی "چراغ موشک" گاو می شدم،

 

ولی چشمان مهربان تو

از من شیر می ساخت.

 

آیا شود صبحی که دریای امید را،

دوباره در امواج پیشانی تو

 به تماشا نشینم؟

 

نوشته شده توسط اقبال حسین صفری  | لینک ثابت |

Sat 7 Nov 2009 10:0 PM

منم مهاجر.

 

 خون مادر بزرگ بر گردنم.

 

 ملی بس ها از من می ترسند.

 

باید پیاده بروم،

به مکتب که رفیق ندارم

و دانشگاه که از من رشک می برد.

 

چشمان خیابان های حسود،

خلوت را از من دزدیده اند.

 

می ترسم.

"آیس" دود کنم

و زیر پل ها هم از من بترسند.

 

کاش خاک شوم

تا ریشه های نو رسیده از کشتی

در درونم نمو کنند.

 

فردا سیب شوند

و شهد مولانایی اش همه را مست کند.

 

شاید قطره ای بکام "میرزا سخی" هم بچکد

که از "سفر قول" خشک تر است.

 

پانوشت.

 

· آیس، یک نوع مواد خطرناک مخدر است که در ظاهر مثل یخ است. معتادین این مواد بعد از مدتی در سرا پای شان زخم های دلخراشی بر میدارند.

· میرزا سخی پیرمرد نود و چند ساله و حقیری است که در کنار سفر قول (رود خانه ی خشک آب) به تنهایی در کلبه ی محقر و تاریخی یی که دارد زندگی می کند. از او پسریست سالها مهاجر و بگفته ای پدرش در فرهنگ هند محو شده و از هویت خویش بیگانه شده است. ولی پدرش هرگز او را از یاد نبرده است.

 

نوشته شده توسط اقبال حسین صفری  | لینک ثابت |

دوستان سلام.

دیری است که لطف می کنید و در این خانه را می گشایید ولی چیزی جدید برای خواندن نمی یابید. این بخاطر بوده که من مصروف مطالعات و تحقیق بوده ام. دوست دارم که حالا شما را دعوت کنم به خواندن نتیجه ای یکی از پژوهش هایم در مورد مطلب بسیار مهم و تقریبا نو امنیت و سلامت فرهنگی. فکر می کنم این مقاله شما را کمک خواهد کرد که دریابید چرا در بعضی جاها کسانی را می بینید که گویا پایه آسمان بدست آنها است و اگر نخواهند آسمان را به زمین خواهند کوفت. و یا چرا در بعضی مواقع خود تان فکر می کنید دیگران در اشتباه و گمراهی اند. با آن که آنها بر طبق میل و در نوع کاری خود شان بر حق و گفته های آنان بجا است.

مطلب را در صفحه "همکاری" به آدرس (http://lifelibertypersuitof.blogfa.com/) مطالعه فرمایید.

قولی را هم که در این صفحه در مورد انتخابات داده بودم. به زودی اجرا خواهم کرد.

همچنان از دوستانی که در بخش پیام های خصوصی در مورد "دانشگاه چارلز داروین" معلومات خواسته اند و دوست دارند که تجربیات من را در دوران یک سال تحصیلم در آن مرکز عالی علمی بدانند قول می دهم که بزودی به فرمایشات تان پاسخ خواهم گفت.

 

نوشته شده توسط اقبال حسین صفری  | لینک ثابت |

دوستان محترم این مناظره را می توان از چند منظر تاریخی نامید که بایدمورد تجزیه و تحلیل و نقد قرار گیرد. این مسئله زمانی بیشتر اهمیت پیدا می کند که حیات ملت در دست یک نفر برای پنچ سال آینده قرار می گیرد. شما توجه بفرمائید که آقای کرزی از "دره کیان" تا تالار مناظره "رادیو و تلویزیون ملی" ۱۰۰ میلیون دالر فرموده هایش فرق می کند. این هم در جریان کمپاین انتخاباتی. شما خود تصور کنید که چقدر مهم است تا این مناظره تاریخی مورد نقد قرار گیرد. انشاالله در اسرع وقت این کار را خواهم کرد. معذرت از این که مشغله های درسی در حال حاضر مرا مجال نفس کشیدن هم نمی دهد. ادامه دارد...

 

اولین مناظره کاندیدان ریاست جمهوری افغانستان در تلویزیون طلوع

 

این شعر را تقدیم می نمایم به مدافعین استقلال افغانستان

نود سال قبل از امروز در ۲۸ اسد سال ۱۲۹۸ آمان الله شاه  در پی سومین جنگ افغان و انگلیس استقلال افغانستان را از انگلستان گرفت. در مدت ۹۰ سال اففانستان بیشتر از ۹۹۹۹۹۹ رقم چادر غم پاره کرده است. به همین مقیاس مورد تجاوز هم قرار گرفته است. ولی میلیون ها افغان جانهای شیرین خویش را فدای استقلال افغانستان کرده اند. از همان خاطر است که تا امروز افغانستان بیرقش را در سر تا سر جهان در اهتزاز دارد.

ولی سوال اساسی اینجا است که آیا در قرن بیست و یکم دیگر در جهان هیچ کشوری مانده که استقلال صد فی صد داشته باشد؟ آیا افغانستان هنوز هم استقلال کامل گرفته است؟ در جواب سوال اول باید بگویم که از برکت پیشرفت های تکنالوژیکی و ارتباطات نزدیک جهانیان این جیوئید خاکی آنچنان بهم وابستگی پیدا کرده که دیگر حتا یک کشوری هم استقلال امور خویش را خود اداره نمی تواند. جواب سوال دوم را از دوستانم می پرسم.

***

 لب بحر می استی

مثل زلیخا که به یوسف زل می زند

به آفتاب خیره می شوی.


با آفتاب غروب می کنی
و فردا از کوه چهلستون به شهر پیاده می شوی.

تا دستی دهی

 به دست

آن مادر پیری که با یک قرن درد

 

 خرابه های کابل را به عمق چین های صورتش

 

در کوچه "بوت آهو" فریاد می زد:

 

ما د هیواد راتلونکی ولولی ستاسو سبقونه

که ودان کی په راتلونکی دا وران کور

یوه خپلواکی او وروروالی کور!

 

پیاده می شوی!


از پله های بیست و هشت اسد بالا می روی

تا در قله ی "نوشاخ"

کیمیا ترین دوای برفی برای این زخم بیابی!

 

نوشته شده توسط اقبال حسین صفری  | لینک ثابت |

این گناهی نیست Sat 15 Aug 2009 1:15 AM

سخنرانی حامد کرزی در دره کيان 10 اسد 1388

برای کمپاین انتخاباتی رئیس جمهور کرزی "تجار ملی" میلیون ها دالر می دهند. ولی حق رای افغانان مهاجر سلب می شود چون حکومت کرزی یک افغانی ندارد!!! آیا این به معنای تبعید افغانها بصورت غیر مستقیم نیست؟ آیا این رشته نامرئی وطن دوستی یی را که در حجره حجره مردم ما وجود دارد،  نمی برد؟ وقتی که تقریبا پنج میلیون افغان نتوانند صدای شان را بکشند و در تعیین زعیم ملی خویش سهیم نشوند، تا چه اندازه حکومت آینده افغانستان می تواند مشروع باشد؟ آقای کرزی! اگر مشکلات مالی را بهانه قرار داده ائید، معاش های شصت هزار دالری را که مشاوران تان دریافت می کنند، از کجا می کنید؟

آیا در سومین انتخابات ریاست جمهوری هم ما بدین سرنوشت دچار خواهیم بود؟ نه! نگذاریم که در دوره های بعدی انتخابات دولت افغانستان بهانه ی بزرگتر از امروز داشته باشد. این که در دوره انتقالی افغانستان خیلی ثروت مند تر از دوره ی اول ریاست جمهوری بود و همان باعث شد که انتخابات در داخل و خارج مملکت برگزار شد. در دوره اول ریاست جمهوری افغانستان بمراتب فقیر تر از دوره ی انتقالی شد و همانا یگانه دلیلی بود که انتخابات در خارج از مرزهای کشور برگزار شده نتوانست. حالا در سومین دور انتخابات ریاست جمهوری افغانستان حتی پول کافی برای پرداخت معاش های مامورین هم ندارد. پس بعد از این انتخابات در چند ولایتی که رئیس جمهور صلاح ببینند برگزار خواهد شد. و در دوره ی چهارمی بگوید که انتخابات ریاست جمهوری حتی در داخل کشور هم برگزار شده نمی تواند. چون پشتوانه و منابع مالی نداریم. پس رئیس جمهور مادام العمر باشد!!! بی آیید اول دعا کنیم که سرنوشت زمبابوه و کینیا بعد از انتخابات گریبان گیر ما نشود و دوم نگذاریم که یک سرزمین قرن ها درد کشیده دوباره زخم هایش ناسور شود!   

***

شماتتم مکن که صورتم چاک چاک است

و بد شکل بنظر می رسم.

این خطای من نیست.

 

راکت و بمب نوازشگر اطفالم.

 

ماهی های معتاد در بند کجکی شربت هیموگلوبین می خورند.

 

مواد شیمیایی روستا ها را مسموم کرده است.

 

... و "دلاور" در بگرام غرس می شود

تا بمبو یی پیکن بی بازار شود

 و بجای کاربن دای اکساید شبانه گاز  ترکمنستان تولید کند.

 

پاسبانان پل دوستی!

صندوق های بی رنگ را سیر کنید

تا من هم مثل "غنی" تکه تکه نشوم.

 

بد شکل ترین این کهکشان منم

و این گناهی نیست.

نوشته شده توسط اقبال حسین صفری  | لینک ثابت |

خبر خوش Thu 23 Jul 2009 5:26 PM
دوستان سلام.

مدت ها بود که بفکر راه اندازی یک وبلاگی بودم که بتواند انگلیسی نوشته های مرا در خود پناه دهد. تا از یک طرف دوستان بتوانند کارهایم را نقد کنند و از طرفی هم بهانه ی باشد برای نشر کارهای انگلیسی ام که بعد از گرفتن مارک به هر کنج و کمری تبعید شده و خاک ها را بوسه می دادند. مهمتر از همه امیدوارم که این صفحه زمینه ی باشد برای تقویت لسان انگلیسی ام که سخت بدان نیازمندم. امروز "خورشید از غرب بر آمد" و من موفق به راه اندازی صفحه انگلیسی بنام Co-operation شدم.

 صفحه "همکاری" با مطلبی در باره لیبرالیزم منتظر شما است. لطفا از نقد و نظریات نیک تان ما را بی بهره نمانید.                       (http://lifelibertypersuitof.blogfa.com/)

نوشته شده توسط اقبال حسین صفری  | لینک ثابت |

Thu 16 Jul 2009 6:15 PM
 

اعتذار

 

خدمت تمام دوستداران کلبه برادری عرض سلام و ادب دارم.

 

همانطوری که دوستان شاهد هستند مدتی هست که این صفحه دچار مشکل تخنیکی شده است. از این که تمام داشته های کلبه برادری بصورت منظم قابل دسترسی نمی باشد معذرت می خواهم. بویژه از عدم موجودیت نظرات نیک و تشویق کننده دوستان.  امید که در آینده نزدیک این مشکل رفع شود. 

 

انشاالله به زودی با نوشته های نو و جالب تری در خدمت تان قرار خواهم گرفت.

 

تا بعد ...

اقبال   

نوشته شده توسط اقبال حسین صفری  | لینک ثابت |

 

جهانی که امروزه یک دهکده جهانی نامیده می شود و بسرعت سیر تکامل را طی میکند، پیش بینی آینده را مشکل می سازد. لذا، حتی ما نمی دانیم که در سه یا چهار دهه آینده سرنوشت ما به کجا خواهد انجامید. چه رسد به آینده های دور. ممکن خود را در میان انبوهی از فرهنگ های مختلط که حاصل جهانی شدن یا گلوبلایزیشن خواهد بود، گم کنیم. در آن زمان وسائیل تکنولوژیکی قادر نخواهد بود تا ما را به وادی خود شناسی جهت دهد. مسلما آن وسیله همین گنجینه های فرهنگی و معنوی و مخصوصا زبان و ادبیات ما خواهد بود. پس مجبوریم که به افتخارات فرهنگی و ادبی خویش برگردیم تا هویت خود را رد یابی کرده و خویشتن را بشناسیم.  (محتوای مصاحبه آقای علی عظیمی با شبکه تلویزیونی احساس و اندیشه، دسامبر ۲۰۰۸).

 

نگهداشت زبان مادری برای هر قوم و ملتی لازم است. ولی ما مردمی که به علل مختلف از کشور های زادگاه خود هجرت نموده و در یک جامعه ای که یک زبان کاملا متفاوت از زبان مادری ما دارد، پناه برده ایم، و طبعا زبان ما در اقلیت قرار گرفته، حراست از نگهداشت زبان مادری برای ما نه تنها لازم، بلکه واجب است. تا باشد که از محو و نابودی آن جلوگیری بعمل آید. قبل از این که به اهمیت نگهداشت زبان مادری به بحث بپردازیم، اول باید بدانیم که منظور ما از زبان و زبان مادری چیست؟

 

لطفا ادامه مطلب را در وبسایت "دریچه" - ارگان نشراتی نهاد فرهنگی راه ابریشم، مطالعه فرمائید.   www.daricha.org

+ نوشته شده در  Thu 7 May 2009ساعت 10 بعد از ظهر  توسط اقبال حسین صفری  |  7 نظر
نوشته شده توسط اقبال حسین صفری  | لینک ثابت |

زبانت Thu 16 Jul 2009 6:1 PM

 

قطره ای بارانم

که از گونه هایت

سقوط می کنم.

 

زبانت

 مرا دام می اندازد

و در شیارهای لبانت غرق می کند.

 

در سلول های دهانت نفوذ می کنم،

و با کرویات سرخ خونت،

خود را، به کوزه ای قلبت می رسانم

تا رگ رگت مرا سر کشد.

+ نوشته شده در  Mon 6 Apr 2009ساعت 9 بعد از ظهر  توسط اقبال حسین صفری  |  11 نظر
نوشته شده توسط اقبال حسین صفری  | لینک ثابت |

کجایی؟ Thu 16 Jul 2009 5:58 PM

 

نوش داروی من!
کجایی؟
سهراب تو را محتاج است.

 

پیش امپراتور ابروانت

به فتوای کدام مجتهد

به جرم کدام عشق

مرتد شده ام؟

 
دوست دارم
لبانم را ببرند
و به گونه هایت پیوند زنند.

تا خونم
در رگانت مباح شود.



و شتران تشنه  من
در "بند امیر" قلبت سیراب.

 

+ نوشته شده در  Sat 21 Mar 2009ساعت 7 بعد از ظهر  توسط اقبال حسین صفری  |  19 نظر
نوشته شده توسط اقبال حسین صفری  | لینک ثابت |

 

ز گهواره تا گور دانش بجوی

 

آخرین بار روز پنج شنبه بود که دوستان عزیزم آقایان علی عظیمی و حنیف رضوانی را در کتابخانه مرکزی دیدم. هردو با من خدا حافظی کردند. چون، فردای آن روز قرار بود که به شهر سیدنی برای فراگیری علم و دانش در مقطع بالاتر دانشگاه بروند. از برکت صمیمیت خاصی که باهم داشتیم، با هر بار ملاقات آنها آرامش و قدرت روحی می یافتم. اما، این بار، با رفتن یاران تشنه علم تشویش روحی برایم رخ داده است. برای آرامش روحی مجبورا سراغ تک تک های رفتم که هر شب قبل از خواب با میخ ناخن هایم به در و صورت دفترچه برقی ام می کوبم و صفحه ها  می آفرینم. در میان آن صفحات، یکی را جالب و خواندنی و آرامش دهنده یافتم. لذا، فکر کردم که اگر آنرا در این صفحه بگذارم، شاید شما هم از خواندنش به درد سر نه آید. پس بدون کدام تصحیح و تربیت، این مطلب را که قبلا می گویم گزارش نیست، مگر یک صفحه ای از دفتر خاطرات شخصی ام، را در خدمت شما خوبان قرار می دهم. 

 

" سه شنبه ۱۰/۰۲/۰۹ - ادیلید استرالیای جنوبی

 

امروز یک  روز بسیار خوش و پر افتخار برای من و دوست عزیزم آقای علی عظیمی بود. اول صبح بود که دوش گرفتم و سر وصورت را به وضعش رسیده و لباس "پی مازاری" ام را برتن کردم. پدر گفت برویم که نا وقت می شود. "گیست پاس" و کارت ورود خود را گرفته و سوار موتر شدیم. لحظات بعد خود را در جلو ساختمان مجلل "گورمنت هوس" در اخر صف چند صد نفرئ یافتم که دها متر به درازا کشیده بود. یک عابر که از پیاده رو پهلویم رد می شد پرسید:

 

" ?what is going on mate? Is there a party or something". به جوابش گفتم "امروز در خانه گورنر استرالیای جنوبی جشن تقدیر از شاگردان ممتاز صنف دوازدهم سال دو هزاروهشت میلادی با حضور داشت سه هزار نفر(به نقل از رسانه های خبری) به شمول شاگردان مکاتب و اعضای فامیلن و رفقای آنان و مهمانان ویژه توسط SACE Board of SA  (اداره تعلیمات ثانوی استرالیای جنوبی)"، برگزار است.

 

کارت اجازه وروردم را به پولیس نشان داده داخل ساختمان زیبا و مجللی شدیم که بار ها از پهلوی آن رد شده بودم و آرزوی تماشا داخل آن را در خیالاتم می پروراندم. اما امروز من هم مهم شده بودم. به مجرد ورود به داخل ساختمان نامبرده خود را در میان صد ها نفر تنها یافتم. به هر طرف می نگرستم و سرگردان بودم که علی کجاست؟. زنگ زدم کجایی؟ گفت "جلوتر بیا در بخش زبانها هستم". بعد از دقایق چند خود را در آغوش علی یافتم که به شدت فشارم می داد و می گفت" یا قلنج هایت را  بگیرم و یا قفسه ای سینه ات را شکسته ام". 

 

به زودی مجری برنامه از حاضرین تقاضا کرد که به احترام گورنر – نماینده ملکه الزابیت رئیس اعلای کمنویلت استرالیا، در استرالیای جنوبی و هیئت رسمی مجلس و مهمانان ویژه محفل بی استیم. همانطور کردیم و آنها به جایگاه قرار گرفتند. جشن تقدیر خیلی به سادگی با استماع و زمزمه سرود ملی استرالیا شروع شد. بعد با درخواست مجری، رئیس اداره تعلیمات ثانوی استرالیای جنوبی آقای Paul Kilvert به ایراد بیانیه اش شروع کرد. ایشان اول ابراز تاسف و تاثرات عمیق خود را به قربانیان حادثه اتش سوزی های ایالت همجوار ویکتوریا اعلام کرد و با بی جا شدگان آن تراژدی ابراز همدردی کردند. در ادامه گفت در سال 2008 با لاتر از ۱۲۰۰۰ (رقم دقیقی که رئیس محترم فرمودند یادم رفته) نوجوان ما شهادت نامه صنف دوازدهم را کسب کردند و از این جمله فقط 683 نفر آنها مفتخر بدست آوردن جایزۀ "می ریت" و حضور یابی در این محفل شده اند.

 

بعد گورنراسترالیای جنوبی – عالی جنابHis Excellency Rear Admiral Kevin Scarce به جایگاه تشریف بردند و سخنانی در اهمیت علم ایراد فرمودند. من که تحت تاثیر صمیمیت سخنان او قرار گرفته بودم، به فکرخاطرات تلخ والی های وطن افتادم، راستش بپرسید هیج نتوانستم که یاداشت برداری کنم. حتی کامره فلم برداری ام را خاموش کردم و به یاد روز های افتادم که والی غزنی در میزان سال 1382 هجری در روز اخذ تذکره، ما را تعیین سن می کرد(!!!). از خود و علی سوال می کردم، آیا حقوق مدنی اتباع یک کشور همین است که حتی حق گفتن سال تولد و سن خود را نداشته باشد؟ آیا یک شهروند خودش سن خود را نمی داند؟ اگر می داند، پس والی کی هست که او را تعیین سن کند؟ آیا این میراث بجا مانده از دوره های تاریک و استبدادی و اجبار و بیگار نیست؟ و آیا این تعرض در حقوق فردی و آزادی های شخصی یک شهروند نیست؟ تا خود را به زحمت از این دغدغه های فکری رها کردم، سخنان گورنر محترم ختم شده بود. لذا نتوانستم که از نمونه سخنان ارزشمند وی در این نوشته بیاورم. راستی اش دلم نمی خواست گزارشی در مورد داشته باشم. چون، خبرنگاران حرفه یی از هر کانال تلویزیونی و بقیه رسانه های جمعی در آنجا حاضر بودند. من خواستم که بعد از سپری نمودن آنهمه فشار درس، فقط از آن روز لذت ببرم.

 

باری، جالب ترین سخنرانی ها برایم، بیانیه عالمانه وزیر معارف استرالیای جنوبی بود. مخصوصا که ایشان در پهلوی سخنانش در مورد ارزش علم، بیشتر در باره اهمیت زبان صحبت کردند. وی گفت که این زبان است که معلمین را قادر می سازد، تا علم شان را به شما منتقل کنند. و این زبان است که شما را قادر می سازد  تا در ادامه تحصیلات عالی تان به سخنان اساتید خود پی ببرید و علم و دانش آنان را یاد بگرید. "اگر زبان نباشد شما نمی توانید مسائیل و معضلات اجتماعی و درسی تان را  بفهمید. پس بنابراین، نمی توانید که آنرا تحلیل وبررسی عمیق کنید". در نتیجه، از کسب علم محروم می مانید. برای همین منظور است که ما از صد سال قبل بدین سو جایزه مخصوصی را که بنام "مدال تینی سن" است، برای یکی از ممتازترین شاگردان مضمون زبان انگلسی صنف دوازدهم تجویز می کنیم. جالب تر اینکه، چون خود شخص گیرنده این جایزه در محفل حاضر نبود، وزیر محترم معارف چند جمله از وی را به سمع دوستان رساند که در آن بعد از دادن یک لست بلند از حرفه ها و کارهای مختلف اجتماعی، فرهنگی، سیاسی، ادبی و هنری و علمی آمده بود که:"من نمی خواهم خود را به این محدود کنم و نمی خواهم به این قناعت کنم".  جمله آخری برایم خیلی جذاب و پند آمیز بود و مرا در عمق تفکر فرو برد. فکر کردم شاید یکی از دلائیل و رموز موفقیت انسان همین باشد که هماره والا اندیش بوده وهمت عالی داشته و استعداد خود را احترام بگذارد. در واقع دانشمندان هم کسی را موفق و اندیشمند می خوانند که او دایم به فکر ترقی هست و هیچ گاه خود را به یک چیز محدود نمی کند و همیشه آزادی درونی و برونی خود را حفظ می کند. همچنان که آقای محمد مجتهد شبستری اندیشه آزاد را یکی از ارکان انسانیت انسان دانسته و آنرا چنین تعریف می کند که " اندیشه آزاد دایما آن چه را که دارد، می خواهد کنار بگذارد برای اینکه وقتی متوقف شود و بگوید آن چه را که به آن اگاهم نهایت آن چیزی است که می توانم داشته باشم، همان جا زندانی شده است.همان جا هویتش لطمه خورده است". جای تاسف و حقیقت است که از بعضی دوستانم می شنوم که می گویند " من بالاتر و بیشتر از این که هستم و دارم، شده نمی توانم و توان حصول آن را ندارم". و یا حتا جملات بی هوده و ساده لوحانه همچون "افغانی بیشتر و بهتر از این شده نمی تواند و من از افغانیت خود بیزارم و خفت می خورم" را نیز گاه به گاهی می شنوم و شاید خیلی از دوستان دیگرم نیز شنیده باشند. امید که آن عده دوستان قدردانم خود را محدود نکنند و به خود باوری ایمان آورده و پهنایی نظر شان را وسعت و گسترش دهند. تا از شر خرافات و منفی گرایی ها خود را رهایی داده و به هویت واقعی شان مفتخر شوند.  

 

در ادامه تقدیر نامه های شاگردان ممتاز که در هر پنج مضمون شان صد فیصد نمره گرفته بودند، توسط گورنر محترم اهدا شد. تعداد این افراد به چهار تن می رسید و همین طور تقدیر نامه های شاگردان که در چهار، سه و دو مضمون نمره پوره گرفته بودند، اهدا شد. بعد نوبت به کسانی رسید که تنها برای یک مضمون تقدیرنامه "میریت" می گرفتند.

 

در مضمون زبان پارسی از میان بالاتر از 45 شاگرد صنف دوازدهم سال 2008 فقط نویسنده و علی عظیمی موفق به دریافت این جایزه شدیم. واقعا جای خوشی است که در کشور که به گفته خواهر عزیزم خانم زهرا حسینی " بچه ها مادر خود را مه می یا مامی صدا می کنند"، بچه های افغان باعث افتخار زبان بزرگان همچو مولانا و سعدی و بیدل و فردوسی و حافظ می شوند.

 

اخر این که اولین بار افتخار بخشی به زبان غنامند پارسی دری توسط شاگردان افغانی نبود. به تاریخ 25 نوامبر سال دو هزاروهشت، محفل همانندی توسط مکتب زبانها در دانشگاه ادلید برگزار شد که در آن نیز از چندین شاگرد هموطن قدردانی بعمل آمد که با هربار ظاهر شدن آنان در جایگاه،  زبان پارسی بیشتر و بیشتر معرفی می شد. در محفل نامبرده آقایان علی عظیمی، هادی عظیمی، روح الله دانش، خواهر محترمه شان و چند خواهر دیگرما، جایزه "می ریت" گرفتند و "جایزه فضیلت" که سالانه به یکی از ممتاز ترین شاگردان هر زبان اهدا می شود، (ازدیپارتمنت پارسی آن) نسیب نگارنده شد.  همچنان، روزهای اول کلاس فارسی را به یاد می آورم که دوستانم مثل گلهای یک چمن با رنگها و بو های مختلف و اما با آرمان واحد ،کلاس را به یک دشت پر از گل  تبدیل و معطر نموده بودند.

 

همین طور زمانی را که آنان در مورد فرهنگ و افتخارات و ارزشهای یگدیگر می آموختند. در این میان، جالب این بود که بعضی از دوستان همسایه ما چقدر خود را آقا می دانستند و چقدر دید و برداشت کاذب نسبت به شاگردان افغانی داشتند. حتی در حدی که موجودیت دانشگاه در افغانستان برای بعضی آنان خیلی جالب و غیر مترقبه جلوه می کرد.

 

علاوه بر آن، به یاد گزارش تاسفبار مضمون فارسی که در گزارش رسمی SSABSAدر سالهای قبل متشر شده بود که شاگردان افغانی از دهات و شهر های فقیر در استرالیا می آیند و اکثریت آنان دچار دغدغه های مسائیل قومی و نژادی بوده و محصور در حصار خرافات عرفی شان هستند. لذا، این گروه از شاگردان دید بسیار بسته و خام نسبت به مسائیل اجتماعی و حقوق مدنی انسانها دارند. در مخالفت با این گزارش، نظرات استاد محترمه خانم شهلا پاکرو را بیاد می آورم که می گفت "واقعا من افتخار می ورزم به وجود شاگردان افغانی که چقدر دید باز و روشن در مسائیل اجتماعی و حقوق مدنی جامعه و بشر و مخصوصا زنان دارند. مطمئین هستم که این عزیزان رول مادل های برای بقیه جوانان خواهد بود. از همین خاطر است که من میان این ها و فرزندانم هیچ گونه فرق نمی دانم".

 

مسلما، آن احترام متقابل و درک درست مان از یگدیگر باعث شد که اذهان همه را شستشو داده و ذهنیت های منفی و کاذب را از میان برداشته و بستری شود برای ایجاد جوی که شاگردان افغانی بانی محفل نیکوداشت خانم پاکرو شوند که در آن دوستان افغانی و ایرانی حضور بهم رساندند. در آن محفل صمیمی، دوستان با تقدیم سروده های خود، و بزرگان چون مولانا و سعدی و دسته های گل و بسته های تحایف ناچیز به استاد شان، ضمنا با به خوانش گرفتن لطیفه ها، و آهنگ های مورد پسند شان از زحمات بی شائبه مدرس خویش قدردانی بعمل آوردند. در پایان، مجلس با صرف برگر های "سب وی" و نوشیدن آب میوه به پایان رسید.

 

هدف از بیان مطلب بالا این است که اگر ما، در جامعه چندین ملیتی استرالیا غفلت ورزیم که ارزش ها و افتخارات تاریخی و فرهنگی خود را به بقیه همشهریان به صورت درست وواقعی آن معرفی کنیم، در حقیقت زمینۀ تحقیر و تمسخر بی جا خود را فراهم خواهیم کرد. برعکس، اگر به این مهم توجه شود، حتما از یک طرف باعث افتخار بخشی به خود ما و از طرفی تقویت کننده آرامی اجتماعی و همزیستی مسالمت آمیز تمام اقوام ساکن در این سرزمین خواهد شد. {با استفاده از فرصت می خواهم از تمام همکاران و دوستان و خوانندگان گرانقدر خواهش کنم که در پروسه معرفی درست و غنامندی فرهنگ و حفظ هویت مان بر حسب قدرت و توان شان در هر جایی از خانه جدید خود که هستند، سهیم شوند. تا چهره و شخصیت واقعی ما منحیث یک افغان از زیر خروار های خاکستر کاذب نگری ها، بیرون آید.}  

 

بر گردیم به محفل تقدیر از شاگردان ممتاز توسط اداره تعلیمات ثانوی استرالیای جنوبی این که، در آخر محفل انواع و اقسام مختلف غذاها صرف شد. من و دوست نازنینم علی عظیمی از کیک برداشتیم که گفته می شد حلال است. بصورت غیر مترقبه دریافتم که در حقیقت آن غذا ،کیک نبود. بل آن مهم همان خوراک بود که در وطن مادرم  بارها برایم پخته بود و آنرا "ملیده" می نامید. ملیده برای دفع سردی هوا خیلی موثر بود. یاد روزهای سرد که منتظر اعلام نتایج بودیم، بخیر. اما افسوس که در آن وقت ها بنابر فساد فوق العاده ادارئ که حتا سوالات امتحان بواسطه مدیر مؤظف به فروش افراد خاص می رسید، از جایزه و "پوزیشن" خبری نبود. ... و در این اواخر که در دانشگاه "پوزیشن" سر و کله اش پیدا شده بود، کس از آن تقدیر نمی کرد. تشکر از ملیده که ما را به یاد آن روزهای بیادماندنی انداخت.

 

ولی، خاطره سازترین ساعات  امروز زمانی بود که جلسه به پایان رسید و ما در داخل آن ساختمان مجلل و زیبا به عکاسی شروع کردیم. من و دوستم علی که خود یک عکاس برجسته است، ده ها قطعه عکس از جاهای مختلف برداشتیم.

 

از این ها که بگذریم، دردا، که غمگین ترین لحظات امروز، زمانی بود که همراه علی عظیمی به اداره معلوماتی دانشگاه استرالیای جنوبی و مرکز داخله تحصیلات عالی این ایالت رفتیم و علی از کورس خود که باید در این جا می خواند، منصرف شد. با این عمل وی مطمئن شدم که او راستی می خواهد ما را ترک گفته و به سیدنی برود.

 

بدتر از آن، چند لحظه بعد علی را در جلسه ای اظطرارئ یافتم که از مدیریت اداره که مسولیت امور اجرایی آن را بر عهده داشت، مستعفی شد. علی جان! هرجا که تو خوشی ما خوشیم. موفق و کامگار باشی. دعای من و دوستان همدل و همکار همراهت باد. یاران صمیمی را به یاد داشته باش و داکتر شوی.

 

دوست نایاب حنیف رضوانی! تو هم به تاسی از من و علی مسولبت مدیریت اداره خود را به دوش همکار دیگر انداختی. هر جا که بروی پیروز و سر افراز باشی و امید که روزی قدوم مبارکت را منحیث یک روانشناس برجسته در جامعه مان گرامی داشته و خیرمقدم عرض کنیم. تو هم داکتر شوی و ما را به گفته شاعر معاصر هموطن آقای الیاس علوی "قرص افسردگی" بدهی. اما هردوی تان انشاالله که سایه خدایگار بلخ بر سر تان هست و با وجود آن که بسیار مصروف می شوید، شعر و ادب را مد نظر خواهی داشت. بلی، دنیا همین است که می گذرد. امروز هم تمام شد و من و دوستانم یک روز پیرتر.  ساعت ۲ و ۳۸ صبح".

 

 

در اخر شعر از اخوان ثالث را برای تان تقدیم می کنم.

 

 

در گذرگاه زمان خیمه شب بازی دهر

با همه تلخی و شیرینی خود میگذرد

عشق ها می میرند

رنگها رنگ دگر می گیرند

و فقط خاطره هاست

که چه شیرین و چه تلخ دست ناخورده بجا می ماند.

 

 

امیدوارم که خاطرات دوستان ارجمندم همه شیرین دست ناخورده بجا بماند.

 

+ نوشته شده در  Sat 14 Feb 2009ساعت 10 بعد از ظهر  توسط اقبال حسین صفری  |  15 نظر

نوشته شده توسط اقبال حسین صفری  | لینک ثابت |

محروم Thu 16 Jul 2009 3:21 PM

 

به این گیر افتاده در جنوب
این شیفته شمال
بگو:
- شرق کجاست؟

آن قدر دویده ام
که غبارم چشم آسمان را کور کرده است
و باران را تبعید.

پشک طالع من!
به هر خورمه که می رسی
تا دست هایت به سرپوش می خورد
تحریم می شوی.

به شرق برگرد
که خورشید در آن گدازان است،
و "دُرّدری" تو را
گرم خواهد کرد.

 

+ نوشته شده در  Mon 9 Feb 2009ساعت 10 بعد از ظهر  توسط اقبال حسین صفری  |  5 نظر
نوشته شده توسط اقبال حسین صفری  | لینک ثابت |

Thu 16 Jul 2009 3:18 PM

 

دوستان نهایت عزیز سلام.

 

تشکر از دوستان گرامی که لطف کرده در این خانه صفا می آورند و نظر می دهند.

 

چند روز هست که حالم بی اندازه بد است. بقول شاعر که " شرح این هجران و این خون جگر   این زمان بگذار تا وقت دگر". اما اگر این شعرم را نقد کنید خوشحال خواهم شد.

 

این بار سنگین را

در کوتل آجگگ در ما ه جدی

باهم قسمت می کنیم.

همچنان که اطفال

در روز عید شیرینی را.

و غصه ها را به بادبادک ها می سپاریم

همانگونه که کودکان در روز صلح.


 

+ نوشته شده در  Mon 19 Jan 2009ساعت 10 بعد از ظهر  توسط اقبال حسین صفری  |  11 نظر

 
نوشته شده توسط اقبال حسین صفری  | لینک ثابت |

من و تو Thu 16 Jul 2009 3:14 PM

 

دوستان عزیز سلام.

 

چندی بود که گراف تولیدات شعری ام  به شدت سقوط کرده بود. می ترسیدم که در ورطه تنبلی سقوط نکند. بناء به فکر یافتن سر نخی افتادم که باعث این سقوط شده بود. بالاخره در یافتم که علتی آن فقط همین بوده که من دلی خود را به این خوش کرده بودم که سه تا شعر جدید در دیوان خود دارم. و هر کدام آنها را اگر سه هفته بعد به روز کنم برای نه هفته کلبه برادری را راضی کرده ام. آن خیالات کاذب بسان بلای بودند که آفت تولیدات را در دیوان شعری ام جشن گرفته بود. پس هر سه شعر را در خدمت دوستان قرار دادم. تا دیگر بهانه ای برای شعر نگفتن در دست نداشته باشم.

 

خوشوقتم که شعر اولی را تقدیم کنم به یکی از عزیز ترین دوستانم جناب آقای ظفر صفری "شاهد" و دو قطعه شعر یا بهتر است گفت طرح ام را به وطن و وطنداران عزیزم.

 

 

ای جوان ظلمت شکن!

              بهاران که من و تو

                           گلهای پپک بودیم

                                   شانه به شانه

                                                 پر می کشیدیم

                                                                        به یاد داری؟

 

صبحگاهان

      که از خانه تا مکتب

                   پاهای من و تو کیلو متر ها

                                    زمین را بوسه می دادند.

 

 

چوب کفتان

               عاشق دستهای من و تو بود.

 

 

ریه های من و تو

                  بهشت غبار های

                                سطرنجی بود.

 

 

من و تو آب وضوی بودیم

                که در ظهر تشنه

                         روی دست معلم می ریختیم

                                                                      بیاد داری؟

 

 

و خزان ۱۳۷۷ را

          که نارنجک قلبم

                     با باروت مهاجرتت

                                      منفجر شد

                                                 به یاد داری؟

 

 

بعد از تو دو شیزگان کابلم

                                   در کنج خانه تبعید شدند.

 

 

هلمند معتاد شد.

 

 

و من همچو تکه های

             انتحار شده بودا

                     از چمن قاچاق شدم.

 

 

زندگی را به دایره های محبوس

                                           می کنم

                                                     که از رقص موهایت

                                                                          حین وداع

                                                                                    در میدان هوایی کویته

                                                                                                           شکل می گرفت.

 

 

این سوی خط نه از تو خبری است

                                       و نه از هورایزن سنتر

                                                           که دور میزش حلقه زده

                                                                                       و مهاجرت را اتش می زدیم.

 

 

کاش برای یتیمان وطن سیب می شدیم.

 

 

و کودکان

            در قلب آسیا

                              بسته در مرمی کوکنار

                                                      بمب انتحاری نمی شدند.

 

 

         آیا هنوز مرا به یاد داری؟

 

+ نوشته شده در  Tue 30 Dec 2008ساعت 2 بعد از ظهر  توسط اقبال حسین صفری  |  6 نظر


نوشته شده توسط اقبال حسین صفری  | لینک ثابت |

 

و طنم

باد ها بی آید

باران ها ببارد

و سیلاب

مرا از اینجا بی رباید

تا روزی در خاک تو دفن کند.


 

هموطن!

منم خاکستر

یاد تو

که قرن ها بعد

از قبرم در آورده ای

و هنوز برایت

می سوزم.

نوشته شده توسط اقبال حسین صفری  | لینک ثابت |

شاید باد ها مرا ببرد Thu 16 Jul 2009 3:5 PM

 

 ذهنم پر از یادگار توست

چشم هایم به تبسم لب هایت

خو کرده است.

 

 

قلبم از آن توست

بدون اینکه تو را دیده باشم.

 

 

گریختی از آسمان دیده ام

و فرو می ریزم چون برجهای دو قلو،

 

 

و خاک می شوم روی رد پاهایت

که در کوچه نقش بسته است.

 

 

شاید باد ها مرا ببرد

به دنبال تو

 

 

و روزی در گندم زار قریه ام تورا

بیابم.

 

+ نوشته شده در  Tue 9 Dec 2008ساعت 9 بعد از ظهر  توسط اقبال حسین صفری  |  8 نظر
نوشته شده توسط اقبال حسین صفری  | لینک ثابت |

 

تقدیم به استاد محترمه خانم شهلا پاکرو.

 

 

تو خورشیدی

و من گل آفتاب پرست.

 

 

برای وصلت نور تو،

گاهی "تبرتون"

و گاهی "ادیلاید های سکول" را،

می پرستم.

 

 

حرارت تو را باید جذب کرد،

نیرو گرفت،

تا جویبار تو را

تا مثنوی معنوی

و شاهنامه فردوسی باید پیمود.

 

 

تا خبری از بلخ باید گرفت

و پارچه های استوانۀ

کوروش را،

از تخت جمشید

کشف کرد.

 

 

کنج کلاس تو

آخرین پناهگاهی من است.

 

 

تحقیق ژرفش

بر "قوغ"

دلم

از هریرود

آب می پاشد

و در سایه منار جام

خنکش می کند.

 

 

پس.

تو چشمه یی

که زبان دلم،

از دلی

 تو می جوشد.

 

 

 ادامه دارد..................

 

+ نوشته شده در  Wed 3 Dec 2008ساعت 8 بعد از ظهر  توسط اقبال حسین صفری  |  3 نظر
نوشته شده توسط اقبال حسین صفری  | لینک ثابت |

 

تقدیم

 

 به روان پاک پدرکلان بزرگوارم که نزدیک به یک قرن عمر خود را با افتخار در راه خدمت به هموطنان و همنوعانش صرف کرد و به ما نیز آموخت که در این جهان هیج افتخاری والا تر از افتخار خدمت به هموطن و بشر نیست.

 

 به خاطرۀ گرامی راد مردی که در یک صبح آفتابی چشم از این جهان فانی بست و من در حالیکه طفلکی بیش نبودم، اجازه دیدن او برای آخرین بار، را از معلم خشن و قصی القلب الجبرم نیافتم. از همان خاطر در دوران مکتب، الجبر خسته کن ترین مضمون درسی ام بود. حالا که آزادی انتخاب مضامین درسئ خود را دارم، دیگر هرگز الجبر نمی خوانم.

 

انتظارم

آنقدر

خمیازۀ دیدارت کشید

که اینبار

نمی دانم در خوابم یا بیدار

که در رؤیاهایم میبینم

از چهره ات نور صداقت

و از آفتاب چشمانت نور هدایتم می بارد.

 

 

از قد رسایت

درس غرور می خوانم.

 

 

از دهانت زلالی می چکد

که بوی صلح می دهد

و زبانت بجز اتفاق

 هرگز

 به کلمات دیگر نمی جنبد.

 

 

تو پدر کلان منی

که با هر کلمه ات

همچو طبیبی

خونهای پیشانی

قربانیان ستم را

پاک

و زخم های آنان را التیام می بخشی.

 

 

تو نان گدایئ

که اطفالش از عمق

مذاب فقر

فریاد می کشند.

 

 

تو درخت زردآلو

و تاک انگوری

که از شاخچه هایت

کشمش و اشتاق

می بارد.

 

 

تو نقل و نباتی

که شهدت از لبان

اهل دهکده ام

می ریزد.

 

 

تو پیر مردی

که رخدادهای

یک قرن کشورم را

با کتیبه ای زرکوبی

تو

استنباط باید کرد.

 

 

آه نه.

من بیدارم

در این زندان سرد

تاریک و بی رحم

که از سردی

خون انسان را

در رگانش

منجمد می کند.

 

 

با تاریکی اش

مرا بی نور تو

و از بی رحمی اش

دور کودکان قریه ام

دایرۀ

انتظار تو

کشیده.

 

 

آری

این دنیا

آنقدر بی وفا است

که با مرگ هم پیمان شده

انگار

حتی

تو را در دل گورمحبوس

و مرا

در این سوی جهان تبعید.

 

 

اینجا

نه تیدی* هست

و نه "توت پاو دانه"

که جام هایش  

در دستان تو برقک زند.

 

 

ولی

اینجا

خاطرات تو

جاویدانه در قلبهای ما است

و ذهن مان

از آرمان های انسانی تو

تغذیه می کند.

 

 

بخواب آرام

چرا که مرگ

هرگز

نمی تواند صدای بینوایان

و عطر صلح را

درکفن تو

خفه کند.

 

 

بخواب آرام

که صدای تو

آوای

ماست.

 

نوشته شده توسط اقبال حسین صفری در Mon 3 Nov 2008 ساعت 8 بعد از ظهر | لینک ثابت | 9 نظر

نوشته شده توسط اقبال حسین صفری  | لینک ثابت |

سبزه های منتظر Thu 16 Jul 2009 2:45 PM

منم طرد شده
چون برگی
در کام اقیانوس
خونم را در مشت دارم.

سر می برد مرا باد
در این اقلیم سرد
مدام زندگی را می دزدم.

می ترسم
به گردابی برسم
که در آن نه این برگ
که هیچ کوهی تاب
مقاومت ندارد.

مبادا
قله های غرورم
درین اقیانوس
گم شود.

یا خوراک اژده هایی شوم
که از درونم سر بر می کشند
و من
هرگز
به سبزه های منتظر نرسم.

+ نوشته شده در  Tue 7 Oct 2008ساعت 10 بعد از ظهر  توسط اقبال حسین صفری  |  19 نظر


نوشته شده توسط اقبال حسین صفری  | لینک ثابت |

 

عید سعید فطر را به همه شما دوستان عزیزم تبریک عرض کرده و از خداوند متعال قبولی طاعات و عبادات شما را تمنا دارم.   

 

تجلیل از ایام عید سعید فطر بخش مهمی از فرهنگ ما است که با فرا رسیدنش خانه و دلخانه های هر مومن را مملو از صفا و صمیمیت میکند. درین روزها مردم به دیدن اقارب و نزدیکان شان میروند تا با همدیگر احوال پرسی نموده و کینه های گذشته شانرا بدست فراموشی بسپارند.

 

هموطنان ما درسه روز عید لباسهای نو و پاکیزه خود را بر تن کرده و در گروه های کوچک و بزرگ خانه بخانه رفته از دوستان شان بازدید و دلجویی بعمل می آورند. البته اول از خانه های دیدن میشود که یا صاحب مصیبت باشد و یا کدام مو سفیدی درآن زندگی میکند. احتمالا اگر کسی یا کسانی از اهل محل از یگدیگر آزرده باشند به احترام امروز خجسته با هم اشتی میکنند.

 

معمولا در شهرها در هر خانه دسترخوان های اراسته با انواع و اقسام کیک ، کلچه ، میوه های تازه و خشک پهن هستند که مهمانان با آنان پذیرایی میشوند. افزون بر آن نُقل و شیرینی هم با چای سیاه و سبز میل میشوند.

 

اما در دهات نظر به شرایط اقلیمی ، وضعیت اجتماعی و اقتصادی باشندگان آن مرز وبوم ، از روز عید  بنحو دیگری گرامیداشت میشود.  بصورت عموم از دسترخوان فوق الذکرخبری نیست. برعکس تمام خانواده ها بهترین غذا های مروج دهکده خود را پخته و با آن از مهمانان شان پذیرایی میکنند. در دهات مردم نسبت به همدیگرخیلی صمیمی هستند. لهذا همواره میخواهند با هم یکجا باشند. بدین لحاظ ، در بعضی مناطق تمام مردم محل مواد خام غذایی شان را دریک خانه جمع کرده  و خانمها با شور و نشاط خاصی آنرا میپذند. در ظهر افراد مسکون در قریه همه و همه از خورد و بزرگ دور هم جمع شده و غذای ترتیب شده را باهم صرف میکنند. قبل از صرف طعام همه باهم عید میکنند و در اخیر دعای خیر برای سلامتی و بهروزی هر چه بیشتر شان میکنند.

 

ولی در بعضی مناطق دیگر دوستان مسن در یک خانه جمع شده و خانواده ها را دو بدو تقسیم میکنند. بدین معنا که فقط دو خانه که مشخص شده با هم باشند ، یگدیگر را در خانه های شان (یکی شب و دیگری روز عید) دعوت میکنند.

 

در هردو حالت ذکر شده بعد از صرف طعام همه و مخصوصاً مردان و کودکان در یک جای گرد هم می آیند. در آنجا بر اساس سن و طبق میل و علایق شان در گروه های مختلف تقسیم شده و با اجرای برنامه های مختلف شادی برپا میکنند. از سرگرمی های مشهورعیدی میتوان از سنگرگ بازی ، توب دنده ، تخم مرغ جنگی ووالیبال یاد کرد. بازی ها بعضی اوقات دوستانه و گاهی هم بصورت رقابتهای جدی صورت میگرد. که در حالت دوم تیم برنده بر تیم مغلوب یا مهمانی میبرد و یا مقدار پولی را که در اول در میدان گذاشته شده اخذ میکند.

 

سرگرمی های عیدی در کل با شور و شادی تمام اجرا میشوند. این روز ها مخصوصا برای کودکان از لذت خاصی برخوردار استند.

 

شایان ذکر میدانم اینکه رواجهای که درنوشته حاضر در قید قلم در آمده اند ، فقط عنعنه های مرسوم در مناطق و شهرهای محدودی است که نگارنده خود شاهد آنها بوده است. لحاضا ، از تمام عنعنه های عیدی مروج افغانستان نمایندگی نمیتوانند. پس جا دارد از آنعده خوانندگان که جای رسوم استقبالیه عیدی شان را درین جا خالی میبنند خواهش کنم که در بخش نظرات ما را از آنها اگاهی دهند. تا ما هم درباره فرهنگ عیدی شان بیاموزیم.

 

یاد آنروزها بخیر من که در روز اول عید تا نا وقت روز در کتابخانه مصروف آمادگی گرفتن برای امتحان بودم. باوجودکه دوستان "اغیل" ما درخانه تشریف آورده بودند ، اقبال از دید و بازدید دوستان خبری نداشت. زیرا او به امید بازدید و عیدی دوستان در جشن "اغیلی " بود. ازشما چه پنهان که بازی فن آوری های مدرن از قبیل تیلیفون ، موبایل و اینترنت که دیگر دنیای ما را مجازی ساخته اند ، را هم خورده بودم. طوریکه درشب عید در ظرف کمتراز یک ساعت با تمام دوستانم تیلیفونی عیدی کردم. همچنان ، برای دوستانم در خارج از استرالیا پیام های الکترونیکی دادم.  فلهذا ، از دیدن آنها محروم ماندم. در نتیجه ،نخستین روزعید سعید فطر برایم شور و هیجان خاصی نداشت.

 

خوشبختانه که در چند روز آینده "اغیل ، چانده و یا کمیونیتی" ما در جشن اختصاصی عیدی دور هم خواهند آمد و من مشرف ملاقات آنان خواهم شد. برعلاوه ، انتظار میرود که دوستان بیشترم را در فیستیوال عیدئ که چند روز بعد با کنسرت هنرمند جوان ما آقای ضیا ساحل مزین خواهد بود ملاقات نمایم.

 

هر ثانیه ودقیقه عمر تان عید و نوروز باد. شاد و پیروز باشید.

 

+ نوشته شده در  Fri 3 Oct 2008ساعت 1 بعد از ظهر  توسط اقبال حسین صفری  |  7 نظر

نوشته شده توسط اقبال حسین صفری  | لینک ثابت |